22-بار گناه ،داستان دوم (2)
اینم قسمت دوم ، منتظر قسمت های بعد باش ....
- رستااااااااااااا ، بلا بگیری تو دختر کشتی خودتو جلو اون اینه بیا بریم دیر شد!!!،
- مامان کیا میان؟؟
- ای وای چقدر میپرسی همه میان ، عروسی پسر عمه ی باباته و همه فامیل هم هستن ...،،،
- همسایه های نزدیکشونم میان؟؟
رادین برادر ۱۹ سالم که هیچ فرصتی رو برای ضایه کردن من از دست نمیداد بلند گفت:
منظوره دخترمون پدرامه ، اره اونم هست گوگولی مگولی ... ، برای بار دهم دست کشید تو موهام و بهمشون ریخت و من با ی جیغ بلند سرش ، خودمو خالی کردم و با عصبانیت رفتم تو اتاق ...
از پشت در اتاق صدای مامان رو شنیدم که به رادین گفت:
- دفع ی آخرت باشه با خواهرت اینجوری حرف میزنی ، آدم که راجب دختر ۱۳ ساله از این حرفا نمیزنه .. خجالت بکش رادین!!
داشت گریم میگرفت اما برای اینکه قیافم خراب نشه خودمو کنترل کردم ...
۱ سال گذشته بود و بلاخره ی فرصتی پیش اومده بود تا پدرام رو بازم ببینم ..تو عروسی یکی از اقوام بابا!! بازم تو شمال ، بازم اون شبا که صدای جیرجیرک و هوای خنک حالمو سره جاش میاورد بازم همون خونه ی قدیمی بابا بزرگ و بازم همون حال وهوا .... خالی شدن ناگهانی قلبم ، و صدای گرومپ گرومپش تو گوشم ، همون هیجان آشنا .....
همون صدای مهربون ، همون دستاایی که باهام ی عمری عروسک بازی میکرد ، همون آغوش گرم ... پدرام!!!
یعنی چه شکلی شده؟؟ ۱ ساله که ندیدمش ... نکنه ازم خوشش نیاد ، شاید تو این مدت ی دختر دیگه تو قلبش باشه . دوباره رفتم جلو آینه ، بهترین لباسی که داشتم تنم بود ی پیراهن پلیسه چین چینی مشکی آستین کوتاه که تا زانوهام بود با ی روبان قرمز دور کمرش ...
موهامو بالا سرم با کش بسته بودم ، صورتم لاغر شده بود، خودمم لاغر بودم ، ۲ تا دونه جوش بلوغ هم یکی روی چونم و یکی کنار بینیم زده بود .. ، هیچ جذابیت خاصی نداشتم ، ی دختر بچه لاغر تو سن رشد بودم که تازه به بلوغ رسیده!! نه هیکل تحریک کننده ای نه صورت خیلی زیبایی ، ی دختر ساده بودم اما با ی عالمه رویای قشنگ ....
با ی عالمه امید و آرزو. یکمی برق لب به لبم زدم و دویدم طبقه پایین که با بابا مامان و رادین و آیدین بریم جشن عروسی که ی کوچه بالاتر از باغ ما بود .... هیچکی حالمو نمیفهمید ، وقتی پدرامو تو ان کت و شلوار مشکی دیدم ، ی پسر ۲۰ ساله نه خیلی خوشگل اما جذاب مهربون و بذله گو ، واسه من ی دنیا بود، وقتی باهام دست داد مردم و زنده شدم تو تمام طول جشن چشمش به من بود به هیچ کدوم از دخترا توجهی نداشت ، و از دور میدیدم که داره نگام میکنه و لبخند میزنه ، هم بازی دوران بچگیام، این چه حسی بود که بهش داشتم ، نمیدونستم چمه داغ بودم و گیج ، تو ان دوران نوجوونی خودم ،پدرام رو شاهزادم با اسب سفید میدیدم. تو طول جشن انقدر تپش قلب گرفته بودم که ی لقمه غزا از گلوم پایین نرفت ... تقریبا آخرای جشن بود که پدرام اومد پیشم حرفاش همونجوری یادم مونده :
-خوش میگذاره بهت ؟
من با ی عالم خجالت و با لپای گلی:
-مرسی به شما چطور
- حالا دیگه من شدم شما؟؟رستا خانم نداشتیماااااا
من لبخند!!
- ی یادگاری واست گرفته بودم .....یادته وقتی که خیلی کوچیک بودی همیشه میگفتم که ی وقت چشم نخوری؟اون عکس بچگیات که با کلاه بود رو خیلی دوست دارم ، رو صفه ی کامپوترمه و همیشه نگاش میکنم ..
- من بازم ی لبخند مسخره!!
- خوب خودم رفتم و واست ی گردنبند گرفتم که ایشاللا هیچ وقت چشم نخوری ..
ی گردن بند بهم داد و زودی رفت
من خشکم زده بود .... عجب گردنبند نازی بود، با ارزش ترین هدیه عمرم...
(عکسش رو میزارم، واست تا ببینی ).
این آخرین دیدار من و پدرام بود، ان شب موقع برگشتن از عروسی با پسر عمش تصمیم میگیرن تا به خونه پدر بزرگش به کلاچای برن اما تو راه به دلیل سرعت بلا تصادف میکنن و پدرام برای همیشه از رو زمین پر میکشه....


ادامه دارد .....


22-بار گناه ،داستان دوم (2)
