جوجه جان جوجه جان ، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه سن داره

🐥🐣جوجو ی من🐣🐤

22-بار گناه ،داستان دوم (2)

1391/12/7 0:45
نویسنده : 💚رستا💙
2,552 بازدید
اشتراک گذاری

اینم قسمت دوم ، منتظر قسمت های بعد باش ....

- رستااااااااااااا ، بلا بگیری تو دختر کشتی خودتو جلو اون اینه بیا بریم دیر شد!!!،
- مامان کیا میان؟؟
- ای وای چقدر میپرسی همه میان ، عروسی پسر عمه ی باباته و همه فامیل هم هستن ...،،،
- همسایه  های نزدیکشونم میان؟؟
رادین برادر ۱۹ سالم که هیچ فرصتی رو برای ضایه  کردن من از دست نمیداد بلند گفت:
منظوره دخترمون پدرامه ، اره اونم هست گوگولی مگولی ... ، برای بار دهم دست کشید تو موهام و بهمشون ریخت و من با ی جیغ بلند سرش  ، خودمو خالی کردم و با عصبانیت رفتم تو اتاق ...
از پشت در اتاق صدای مامان رو شنیدم که به رادین گفت:
- دفع ی آخرت باشه با خواهرت اینجوری حرف میزنی ، آدم که راجب دختر ۱۳ ساله از این حرفا نمیزنه .. خجالت بکش رادین!!
داشت گریم میگرفت اما برای اینکه قیافم خراب نشه خودمو کنترل کردم ...
۱ سال گذشته بود و بلاخره ی فرصتی پیش اومده بود تا پدرام رو بازم ببینم ..تو عروسی یکی از اقوام بابا!! بازم تو شمال ، بازم اون شبا که صدای جیرجیرک و هوای خنک حالمو سره جاش میاورد بازم همون خونه ی قدیمی بابا بزرگ و بازم همون حال وهوا .... خالی شدن ناگهانی قلبم ، و صدای گرومپ گرومپش تو گوشم ، همون هیجان آشنا ..... 
همون صدای مهربون ، همون دستاایی که باهام ی عمری عروسک بازی میکرد ، همون آغوش گرم ... پدرام!!!
یعنی چه شکلی شده؟؟ ۱ ساله که ندیدمش ... نکنه ازم خوشش نیاد ، شاید تو این مدت ی دختر دیگه تو قلبش باشه . دوباره رفتم جلو آینه ، بهترین لباسی که داشتم تنم بود ی پیراهن پلیسه چین چینی مشکی  آستین کوتاه که تا زانوهام بود با ی روبان قرمز دور کمرش ...
موهامو بالا سرم با کش بسته بودم ، صورتم لاغر شده بود، خودمم لاغر بودم ، ۲ تا دونه جوش بلوغ هم یکی  روی چونم و یکی کنار بینیم زده بود .. ، هیچ جذابیت خاصی نداشتم ، ی دختر بچه لاغر تو سن رشد بودم که تازه به بلوغ رسیده!! نه هیکل تحریک کننده ای نه صورت خیلی زیبایی ، ی دختر ساده بودم اما با ی عالمه رویای قشنگ ....
با ی عالمه امید و آرزو. یکمی برق لب به لبم زدم و دویدم  طبقه پایین که با بابا مامان و رادین و آیدین بریم جشن عروسی که ی کوچه بالاتر از باغ  ما بود .... هیچکی حالمو نمیفهمید ، وقتی پدرامو تو ان کت و شلوار مشکی دیدم ، ی پسر ۲۰ ساله نه خیلی خوشگل اما جذاب مهربون و بذله گو  ، واسه من ی دنیا بود، وقتی باهام دست داد مردم و زنده شدم تو تمام طول جشن چشمش به من بود به هیچ کدوم از دخترا توجهی نداشت ، و از دور میدیدم که داره نگام میکنه و لبخند میزنه ، هم بازی دوران بچگیام، این چه حسی بود که بهش داشتم ، نمیدونستم چمه داغ بودم و گیج ، تو ان دوران نوجوونی خودم ،پدرام رو  شاهزادم با اسب سفید میدیدم. تو طول جشن  انقدر تپش قلب گرفته بودم که ی لقمه غزا از گلوم پایین نرفت ... تقریبا آخرای جشن بود که پدرام اومد پیشم حرفاش همونجوری یادم مونده :
-خوش میگذاره بهت ؟ 
من با ی عالم خجالت و با لپای گلی:
-مرسی به شما چطور
- حالا دیگه من شدم شما؟؟رستا خانم نداشتیماااااا
من لبخند!!
- ی یادگاری واست گرفته بودم .....یادته وقتی که خیلی کوچیک بودی همیشه میگفتم که ی وقت چشم نخوری؟اون عکس بچگیات که با کلاه بود رو خیلی دوست دارم ، رو صفه ی کامپوترمه و همیشه نگاش میکنم ..
- من بازم ی لبخند مسخره!!
- خوب خودم رفتم و واست ی گردنبند گرفتم که ایشاللا هیچ وقت چشم نخوری ..
ی گردن بند بهم داد و زودی رفت
من خشکم زده بود .... عجب گردنبند  نازی بود، با ارزش ترین هدیه عمرم...
(عکسش رو میزارم، واست تا ببینی ). 
این آخرین دیدار من و پدرام بود، ان شب موقع برگشتن از عروسی با پسر عمش تصمیم میگیرن تا به خونه پدر بزرگش به کلاچای برن اما تو راه به دلیل سرعت بلا تصادف میکنن و پدرام برای همیشه از رو زمین پر میکشه.... 

ادامه دارد .....

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (5)

مامان آزاده
23 بهمن 91 19:55
چقدر ناراحت شدم


مــامــان گذشته ی نی نی آینده !
24 بهمن 91 1:04
سلام !
داستانتو هم قسمت اول و هم قسمت دومشو خوندم ... ناراحت شدم
راستی این عکس بچگیات چه خومشل بودی !


به به .. سلام خانم خانوما خوب شد پیدات کردم ، هرچی گاستم دیگه وبتو نیافتم و کلان نه امید شده بودم که خودت اومدی ، مرسی گلم بابت نظرت!!:؛)
مــامــان گذشته ی نی نی آینده !
24 بهمن 91 1:13
راستی اون لحظه شماری بالای وبت خعلییی باحاله !!


مرسی عزیزم ،،،
شيما
24 بهمن 91 12:53
سلام رستا جان خوبي ممنون که بهم سر زدي و اميدوارم کردي عزيزم خدا جواب دعاهامو داد خدا دلمونو شاد کرد بيا و ببين وبلاگم چه خبره منتظرتم. راستي با اجازه لينکت کردم


چه خبره؟؟ اومدم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! اما آدرس رو اشتباه زدی ، امیدوارم تو لیست آپ ها باشی بتونم پیدات کنم!!!
نیلوفر
24 مرداد 92 22:36
سلام رستا جان
عزیزم تا به حال از نزدیک ندیدمت ولی حس میکنم دوست دارم....
چن وقتی میشه وبتو میخونم
داستانیو که نوشته بودی رو خوندم واقعا روم تاثیر گذاش و قلبم درد گرفت
واقعیت تلخی بود
حال نی نی کوچولوی گوگوری مگوری ما چه جوره؟هنوزم مامیشو اذیت میکنه این ناقلا؟!
من تازه به طور اتفاقی با وبلاگت آشنا شدم امیدوارم بازم آپ کنی (:
(تو خیلی پاکی عزیزم)


سلام نیلوفر خانوم
از آشناییت خوشحالم عزیزم
بله واقعیت تلخی بود.....
ممنونم خانومی و خوشحالم که از مطالب خوشت اومده
حتما آپ میکنم
مارتیا هم خوبه ممنون
مرسی به خاطر جمله ی داخل پرانتز
خیلی حسرت شنیدنش رو داشتم.....